عاشق و معشوق |
دوباره یاد رفتنت حقیقتی شبیه درد..... |
كاش دو تا پرنده بوديم توي دست آسمون تا براي هم مي ساختيم از پرامون آشيون من براي تو مي ساختم سقفي از بال وپر تو مي ذاشتي عاشقونه پرتـــــو زير سرم واي اگه پرنده بودي تو رو با خودم مي بردم وقتي با تو مي پريدم آسمون كم مي آوردم نمي ذاشتم شوق پرواز تو دلامون بره از ياد تو رو با خودم مي بردم جايي كه نباشه صياد تو فقــط بــايد بمـوني اي تمام بــاور مـن تا كه پرپر نــشه بي تو همه ي بال و پر من واي نگواين فقط يه خوابه! نگوما پرنده نيستيم وقتي همديگه رو داريم نگو ما برنده نيستيم ما مي تونيم از محبت با هم آسمون بسازيم حتي با دستهاي خالي با هم آشيون بسازيم +نوشته شده درسه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:5 توسط بهار |
سلام بهونه قشنگ من براي زندگي آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي فداي مهربونيات چه مكني با سرنوشت حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه +نوشته شده درسه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 18:30 توسط بهار | بذار باور کنم
نمیخوام با کسی غیر تو باشم میخوام از خوابی که لحظه اش یه ساله برای دیدن روی تو پاشم اگه تو باشی و دنیا نباشه میشه با تو همه دنیا رو حس کرد همه دنیا بیاد و تو نباشی دلم دق میکنه با این همه درد بزار باور کنم اینو که با عشق حقیقت میشه تو افسانه باشه میشه افسانه ها رو زندگی کرد اگه حق با من دیوونه باشه تموم زندگی مو زیرورو کن که بی تو دلخوشی ها هم گناهه خودت باش و منو دیوونگی هام فقط با تو دل من رو به راهه بزار باور کنم اینو که با عشق حقیقت میشه تو افسانه باشه میشه افسانه ها رو زندگی کرد اگه حق با من دیوونه باشه
بهار همیشه دوستت داره ! +نوشته شده درچهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19:53 توسط بهار |
به یاد آرزوهایی که میمیرند سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد!
گاه می اندیشم +نوشته شده دریکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:1 توسط بهار | « آن زمان مردم دنیا دلشان درد نداشت هیچ کس دغدغه آنچه که میکرد نداشت» « چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید خودمانیم!زمین این همه نامرد نداشت!» روزهای زیادی میگذره از رفتنش... از داغی که رو دلم گذاشت .... اما هنوز هم یادگاری و که واسم از خودش به جا گذاشت و دارم ! یادگاریش هنوز هم رو قلبم خودنمایی میکنه! هنوز هم یاد اون روزها واسم تداعی میشه. رفتنش مثل یه زخمه عمیق بود روی قلب من ِ که هر چند وقت یه بار دردش شدت میگیره و به زمین میندازتم! اما جز صبر و سازش با این سرنوشت ُ کار دیگه ای ازم بر نمیاد! مثله این شعر که میگه: دله من میدونم داری دیونه میشی اما باز بی خیالش..... بی خیالش......... دلم میخواد همه خاطره هارو فراموش کنم ! دلم میخواد یه فرصت دوباره به خودم بدم ! یه فرصت برای یه زندگی نو! برای یه بهاری دویاره! کاش بتونم...! کاش بتونم دوباره گرمای عشق و حس کنم ... کاش بتونم یه فرصت برای آب شدن یخ دلم بدم! کاش هیچ وقت دل کسی و نشکنم..!! *** آنگاه که غرور کسی را له میکنی.. انگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی.. آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی.. آنگاه که بنده ای را نادیده میگیری.. آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی.. آنگاه که خدا را میبینی و بنده ی خدا را نادیده میگیری.. میخواهم بدانم دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی تا... تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟! بسوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند ؟؟!
+نوشته شده درسه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:30 توسط بهار | میروم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش به خدامی برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بی جا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم ز تو ای جلوه امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال +نوشته شده دردوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 20:19 توسط بهار |
گفتی از عشق شبی پر تب وتابم کردی
دلم تنها ترین دلهاست
که از دست رفاقت تیرخوردم...
خدانگهدار عزیزم... +نوشته شده دردوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 20:17 توسط بهار | موقعي كه مي خواستمت مي ترسيدم نگات كنم، موقعي كه نگات كردم ترسيدم باهات حرف بزنم. موقعي كه باهات حرف زدم ترسيدم نازت كنم، موقعي كه نازت كردم ترسيدم عاشقت بشم حالا كه عاشقت شدم ميترسم از دستت بدم
+نوشته شده دردوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 16:59 توسط بهار |
ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم واسه تو یه عمر اسیر؛تو کنج این خونه بودیم ما که رفتیم تو بمون با هر کی که دوسش داری با اونی که پنهونی سر روی شونش می ذاری ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود قصه ی چشمای تو واسه ما تکراری نبود ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول و قرار خوب رها کردی دسامو توی اول بهار ما که رفتیم حالا تو موندی و عشق جدید می دونم چند روز دیگه می شنوم جدا شدید ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود دل ما لایق این که بندازیش زمین نبود ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی لا اقل می اومدی پیشم؛ واسه خدافظی حالا من به جای تو اومدم برای خداحافظی اخرین کلامم رو بهت میگم خداحافظ به شرطي كه نبندی دل به رويا ها بدونی بی تو و با من همينه رسم اين دنيا خداحافظ
+نوشته شده دردوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 16:31 توسط بهار | منو تنها نذار
تقدیم به تو که قلب عاشقت هنوز در حال تپشه
دنیای عشـــــــــــــــــق
اكنون كه نمي توانم با عشق « زندگي » بسازم مي ايستم و زندگي مي كنم تا «عشق» بسازم آموخته ام در پيچ پيچ جاده زندگي توقف جايز نيست و ياد گرفته ام كه ميتوانم بمانم و بسازم كه اگر افتادم بلند شوم و محكم تر بايستم آري من هنوز هم همان «مسافر تنهاي شب» هستم چه باك كه ديوانه ترينم بخوانند وقتي در آزمون حقيقت بازنده نباشم نه من سنگدل تريند ختراين شهرم و نه مهربانترينش من خودم هستم حالا كه روزگار با من چنين بوده است من محتاط تر شده ام حالا كه امتحان من سخت شده است من سخت گير تر شده ام نمي دانم شايد اين گذر زمان است كه مرا ميسازد و من با آن زندگي ميسازم تا با زندگي ام « عشق » بسازم ... +نوشته شده درپنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:18 توسط بهار | محبت دريچه ي سبزيست كه رو به آسمان همدلي گشوده مي شود محبت شاخه گلي است از جنس دلهاي مهربان و وفادار محبت نسيم ملايمي از سرزمين عشق است كه بر جدار شيشه اي دلها مي وزد گرد و غبار آئينه قلبها را مي زدايد و به زندگي رنگ آرامش و معنويت مي بخشد محبت به همنوع ، تمثيلي از الطاف الهي است كه زيباترين رنگ مهر و صفا را در عمق واژه اي دلنشين به تصوير كشيده دل را جلا داده ، و روح را منور و پاك مي گرداند محبت يعني احساسي بي نظير از جنس بلور و دلدادگي كه پرنده سعادت را بر اوج آسمان يكرنگي و خوشبختي به پرواز در مي آورد محبت يعني باهم بودن ، باهم شاد بودن ، باهم گريستن و به ياد هم بودن
+نوشته شده درپنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:7 توسط بهار |
+نوشته شده درسه شنبه دهم مهر 1386ساعت 14:24 توسط بهار |
+نوشته شده دردوشنبه نهم مهر 1386ساعت 14:58 توسط بهار |
ميدونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش اين همه خواستن دستات بدون حتا نوازش ميدونم كه خم نداره واسه تو گريه ي دردم بگذري از من و ميري اما باز من برميگردم ميدونم برات عجيبه من با اون همه غرورم پيش همه ي بديهات چه جوري بازهم صبورم ميدونم واسه ات سواله كه چرا پيشت حقيرم دور ميشي منو نبيني باز سراغتو ميگيرم ميدوني چرا هميشه من بدهكار تو ميشم وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي ميشم ميدوني واسه چي از تو من ميبينم و ميخندم تا نبيني گريه هامو هردو چشمامو ميبندم چاره اي جزو اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام ميميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام ميدونم يه روز ميفهمي روزي كه دنيا را گشتي من چه جوري تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتي
+نوشته شده درچهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:39 توسط بهار |
از پشت شيشه هاي بزرگ دلتنگي گريه ميكنم و آرزو ميكنم كه كاش براي يك لحظه فقط يك لحظه آغوش گرمت را احساس كنم ، ميخواهم سر روي شانه هاي مهربانت بگذارم تا ديگر از گريه كم نشوم . تو مرا به ديار محبتها بردي و صادقانه دوستم داشتي پس بيا و باز در اين راه تلاش كن اگر طاقت اشكهايم را نداري . در راه عشقي پاك تر و صادقانه تر، زيرا كه من و تو ما شده ايم پس نگذار زمانه بيرحم دلهايي را كه از هم جدا نشدني است را به درد آورد دلم را به تو دادم و كليدش را به سوي آسمان خوشبختي ها روانه كردم چه شبها كه تا سحر به يادت با گونه هاي خيس از دلتنگي ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس كشيدم پس تو اي سخاوت آسماني من ... مرا درياب كه ديوانه وار دوستت دارم
+نوشته شده درچهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:33 توسط بهار |
راستي چقدرسخت است خندان نگه داشتن لب ها درزمان گريستن
قلب هاوتظاهربه خوشحالي دراوج غمگيني وچه دشواروطاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري درحالي که تظاهرمي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن
+نوشته شده درچهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:23 توسط بهار |
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا صدامو میشنوی چرا کمکم نمی کنی ی ی ی ی ی ی ی به خدا دیگه طاقت ندارم . خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا نمی خوام زنده بمونم . نمی خوااااااااااااااااااااااااام خسته شدم . دیگه بسه هر چی درد کشیدم هر چی غصه خوردم . به خدا دیگه این دل طاقت نداره مگه یه ادم چقدر تحمل داره . چقدر می تونه صبر کنه خدا التماست میکنم منو با خودت ببر . اینطوری نمی تونم زندگی کنم به خدا نمی تونم . نمی تونم . نمی تونم بسه خدا بسه بسه بسه . دیگه دلم طاقت نداره . بسه...
+نوشته شده دردوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 14:54 توسط بهار | امروز کسی که می گفت دوستم داره گفت:برو واسه همیشه یادته یه بار وقتی که برامون مشکلی پیش اومده بود بهت گفتم که عاشقا هرگز به هم نمی رسن و همیشه تنها می مونن و تو بهم گفتی که اگه به هم نرسیم همه دنیا رو بهم میریزم. نه.... یادت نیست چون اگه یادت بود هرگز بهم نمی گفتی برو .... ولی من حرفات و خوب یادمه دیدی باز مثل همیشه حرف من ثابت شد(عاشقا تنها می مونن) شعر های محسن یگانه یادت رفته؟ ... تو که همیشه به شعراش گوش می دادی! یادته میگفت .... عاشقا تنها می مونن تنهایی مرام عشقه . تنهایی مرام عشقه آره عزیز قلب من ...عاشقا همیشه تنها می مونن درسته که تو رفتی اما یادت که نرفته! تا آخر عمرم با یادت زندگی می کنم تا وقتی که بمیرم. چون دلم شکسته تر و خسته تر از اونی هست که بتونه کس دیگه ای رو تو خودش جا بده ....یه بار عاشق شدم! اما یه عمر باید تاوانش و پس بدم!!! ولی اون بالا خدایی هم هست !!! خدایی هم هست. ولی یه نصیحت به همه دوستهایی که این وبلاگو می خونن .. عزیز های قلب من ... اینو بدونین که وفا دیگه تو این دنیا پیدا نمیشه . مرام و معرفت تو دلها مرده کسی که صبح تا شب واسم از مرام و معرفت می گفت حالا خودش....... نمی گم تنها بمونید چون درد تنهایی رو خوب می شناسم اما به هر کسی اعتماد نکنید کسی که من دوستش داشتم دل پاکی داشت و چون لیاقتشو داره می خوام تا آخر عمرم( که از خدا می خوام که زیاد طول نکشه ) با یادش زندگی کنم. دوست های گلم برادر ها و خواهر های خوبم از هر کس و نا کسی تقاضای عشق نکنید... موفق باشید همیشه واسه همه عاشقا دعا می کنم به یاد آرزوهایی که می میرند ... سکوتی می کنم سنگین تر از فریاد
+نوشته شده درشنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 12:14 توسط بهار | +نوشته شده درپنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 13:16 توسط بهار | نذار از چشام تا ابد بارون اشک بباره به خدا قسم دوستت دارم باور کن عشقمو نذار نابود بشم نذار قبل از اینکه توی قلبت بیام . بمیرم +نوشته شده درپنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 13:14 توسط بهار | +نوشته شده درپنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 13:5 توسط بهار |
+نوشته شده درسه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 18:24 توسط بهار |
می دونستی اشک گاهی از لبخند بهتره ؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی...
+نوشته شده درسه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 10:48 توسط بهار | نمي بخشمت .... بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي .... بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي .... نمي بخشمت .... بخاطر دلي كه برايم شكستي .... .. بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي ..... نمي بخشمت .... بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي .... و نمي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي
+نوشته شده دریکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 19:33 توسط بهار |
ديروزدر دادگاه دلم مغز من قاضي بود متهم قلبم بود جرم من عاشقي بود عشق من ياد تو بود... حق من اعدام بود
+نوشته شده درشنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:17 توسط بهار | عزيز مهربانم امشب هم مثل هر شب خواب به چشمان گریانم نیامد همه اش بیاد تو بوده ام یک عالم حرف داره دلم از اشتیاق و عشقم گرفته تا جدایمان دلم برایت تنگ شده از دوری روی ماهت می سوزم و می سازم عشقم من حسرت آن روز را می خورم
که چرا به تو عزیز مهربان نگفتم چقدر دوست دارم نگفتم که تو تمام زندگی من شده ای تو برام حکم هوا را داری که بی تو میمیرم جرات آن را پیدا می کردم و می پرسیدم چرا ؟؟؟ چرا یک لحظه همه چیز تمام شد چه چیز بر سر عشقمان آمد که همه چیر به این آسانی خراب شد
کاش می دیدی حال و روزم را که مثل مرده ای بر روی زمین شده بوده ام
+نوشته شده درسه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 13:45 توسط بهار | در اوج عشق قلبم را شکستی و رهایش کردی کاش می دانستم عشق برای تو چه معنایی دارد تا از شکستن قلبمم خود را نرنجانم
خدایا ... خدای خوب و مهربان من از تو پرسیدم چه گناهی مرتکب شده ام ؟؟؟ یعنی وفا و محبت و اخلاص عشق گناهه ؟؟؟ +نوشته شده درسه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 13:24 توسط بهار | زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود ، زيباترين | |||