تبليغاتX
:: عاشق و معشوق ::

عاشق و معشوق

دوباره یاد رفتنت حقیقتی شبیه درد.....




لحظه ی دیـــدار نزدیــک است


باز من دیوانه ام ، مستــــــم


باز می لرزد ، دلــــــم ، دستم


باز گویی در جـــهان دیگری هستم

 

ای نخورده مســـت


لحظه ی دیـــــدار نزدیــــک است

+نوشته شده دریکشنبه یکم دی 1387ساعت 13:38 توسط بهار |

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی راکه دوستم ندارند ..

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...

به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند...

 محبت کنم به کسانی که محبتی درحقم نکردن !!

+نوشته شده درپنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 17:42 توسط بهار |

توو چنگ ابرای بهار

افتادمو در نمیام

چشمامو سرزنش نکن

از پسشون برر نمیام

پیــر شدم توو این قفس

یکم بهم نفس بده

ررحم و مروتت کجاس

جوونیامو پس بده

 

 فکر نمی کردم بزاری

زار و زمین گیر بشم

فکر نمی کردم که یه روز

اینجوری تحقیر بشم

اون همه که دلم برات

به آب و آتیش زده بود

حتی اگه سنگ بوودی

دلت به رحم اومده بود

دلش نخواست و نمی خواد

یه روز به حررفام برسه

شاید می خواد رقیب من

به آرزوهام بررسه

پسند من تو هستی که

این همه بخت من سیاس

دلبر خود پسند من

قله ی خوش بختی کجاس

 

ازت می خواستم بمونی

بهت می گفتم که نری

این روزا نیستی اما باز

به پات میفتم که نرری

تو فکرتم اما دلم

هی میگه فکرشم نکن

یکم به فکر تو نبود

پس دیگه فکرشم نکن !!

+نوشته شده درپنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 14:12 توسط بهار |

 

دل به چشمای تو بستم تو شدی همه وجودم

عشق تو باور من شد با تموم تا رو پودم

هر کی اومد سر راهم چشما مو بستم ندیدم

دست تو تو دست من بود تو رو با دلم خریدم

برای نفس کشیدن عشق تو طنین من بود

بودن تا پیش چشمام خواب و رویای شبم بود

من همه ترانه هامو واسه چشم تو نوشتم

ندونستم تو دروغی وای چه تلخ سرنوشتم

من بدون تو میمردم اما تو تنها نبودی

من واست بازیچه بودم عشق رویا هام نبودی

هنوزم سخت عزیزم باور بد بودن تو

بازی رو دیگه تموم کن دیگه بسته موندن تو

فکرشم واسم عذاب که دلت پر از فریب

هنوزم باور ندارم که شدی واسم غریبه

کارت پستال درخواستی  www.orchid.blogfa.com

+نوشته شده درپنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 18:40 توسط بهار |

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه

دورها آوایی است که مرا می خواند ...

.................................................................................

و امروز اولین برگ را لگد کردم ، ناخداگاه زیر پاهایم صدای خورد شدن برگی را حس کردم !!

خش خش برگ هایی که زیر پایم صدا می دهند را دوست دارم ، ولی امروز صدای برگهای به زمین افتاده

چندان خوشایند نبود !!

وقتی برگ ها را لگد می کردم تنها یک چیز برایم سوال بود ؟! این برگ هایی که امروز زیر پاهایم له میشوند

دیروز با آن سیمای پر طراوتشان زندگی را به من هدیه کرده اند ، دیروز که زیر همین برگ ها نفسی تازه

می کردم ، نمی دانستند قرار است فردا زیر پاهایم له شوند ؟! و چه سوال مبهم تری همزمان به ذهنم

می آید !!

این برگ هایی که دیروز زندگی را به من بخشیدند ، امروز زیر پاهایم له شدند ، دوباره چند وقت دیگر سبز

می شوند با اینکه می دانند باز هم له می شوند ، زندگی به من می بخشند !! با چه چشمداشتی ؟!

چه پاییز مظلومی !!

و پاییز رسید ! و من اولین برگ پاییزی را لگد کردم تا باور کنم برگ زرد رنگ باخته ای که دیروز به زیبا ترین

شکل ممکن طنازی میکرد ، امروز فقط ، و فقط به خاطر رنگ پریدگی محکوم به له شدن است !!

و چه مظلومانه له می شود و حرف نمیزند ، و چه مظلومانه تر باز هم سبز می شود و زندگی می بخشد

و منتظر می ماند تا له شود !!

و چه پاییز مظلومی !!!!!!!!!!!!!!

روزگارم بد نیست ، شب قدری دارم بهتر از صد شب عشق ، خرده اشکی ، تکه قلبی ، سر سوزن مهری

و همین ... !

نمیدانم چرا همه چیز ناخداگاه شده است ، دست هایم ناخداگاه بالا میرود ، صدایی نمی شنوم در عین

اینکه همه ناله می کنند ، اگر فریاد هم بزنم صدایم میان آن جمعیت گم می شود ، اما صدایی نمی شنوم !!

میدانم همه فریاد میزنند ، می شنوم که دور و برم صدای گریه هایی بلند است ، چند باری به خاطر ظاهرم

در تیررس چشمانی قرار گرفته ام که انگار جانی دیده اند !! انگار به ظاهر است ... !

اما عادت کرده ام ، ظاهرم همین است ، باطنم بدتر !! ولی خدایی دارم که همین نزدیکیست !!

بی آنکه متوجه نگاه دیگران باشم دست هایم را بلند می کنم ، زمزمه هایی می کنم ، میدانم هر چقدر

هم فریاد بزنند باز هم گوش برای شنیدن همه هست !!

فریاد نمیزنم ، فقط دست هایم رو به آسمان بلند است ، حتی آرام هم حرف نمیزنم !!

دعا می کنم ، دست هایم صورتم را نوازش می کند و پایین می آید !! می گویند سجده بروید ، باز هم در

تیررس چشمانی قرار گرفته ام که انگار جانی دیده اند !

سجده که میروم زبانم باز می شود ، انگار منتظر بودم !! احساسم این است : من صدای نفس باغچه را

می شنوم ... !

سر از سجده که برمیدارم همه بلند شده اند ، خیلی وقت پیش !! نمیدانم چند لحظه سجده کرده ام ولی

میدانم ، پشت آن سجده مهربانی بود ، سیب بود ، ایمان هم بود !!

و باز ناخداگاه یادم می آید :

من مسلمانم

قبله ام یک گل سرخ

جانمازم چشمه ، مهرم نور

دشت ، سجاده ی من

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم

در نمازم جریان دارد ماه

جریان دارد طیف

سنگ از پشت نمازم پیداست

همه ذرات نمازم متبلور شده است

من نمازم را وقتی می خوانم

که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته ی سرو

من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم

پی قد قامت موج

کعبه ام بر لب آب

کعبه ام زیر اقاقی هاست

کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ میرود شهر به شهر

حجر الاسود من روشنی باغچه است ... !!

و از میان جمعیت بیرون می آیم ... شب قدری داشته ام بهتر از صد شب عشق و ... همین !!

دوباره برگ می بینم و پاییز یادم می آید !!

پاییز خواهد ماند ، چند ماهی !!

من اما همان بهار خواهم ماند ، و پاییز را احاطه خواهم کرد !

و باران پاییزی را لمس خواهم کرد و و طراوت خواهم بخشید !!

و من بهار خواهم ماند ...... !!

+نوشته شده دردوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:27 توسط بهار |

click to comment

 
واسه عاشقا دعا کن

 که غریبه روزگارن

هفتا آسمونه اما

یه ستاره هم ندارن

واسه عاشقت دعا کن

که تو کار دل نمونه

تو فقط خدا خدا کن

که خدا خودش میدونه

تو فقط خدا خدا کن

بازم امشب مثل هر شب

تو برای من دعا کن

بازم امشب . مثل هر شب

تو دلت برام دعا کن

نمنمک سکوت رو بشکن

زیر لب خدا خدا کن

بازم امشب مثل هر شب پر کن از صدات هوامو ...

+نوشته شده درچهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 17:8 توسط بهار |

گریه

        دیروز با خود فکر می کردم

             اگر او را با غریبه ای ببینم..

                    شهر را به آتش میکشم!!

                          امروز حتی نمی خواهم کبریتی روشن کنم

                                     تا ببینم او کجاست !!!

 

+نوشته شده درسه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 15:44 توسط بهار |

خــدا..

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!؟


خواهر کوچکم از من پرسید


من به او خندیدم


کمی آزرده و حیرت زده گفت


روی دیوار و درختان دیدم


باز هم خندیدم


گفت دیروز خودم دیدم پسر همسایه


پنج وارونه به مینو می داد


آنقدر خنده بَرَم داشت که طفلک ترسید


بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم


بعدها وقتی غم


سقف کوتاه دلت را خم کرد


بی گمان می فهمی


پنج وارونه چه معنا دارد ... !!!

 

+نوشته شده درسه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 15:38 توسط بهار |

           از بس آرزوهایم را به گور بردم دیگر جایی برای جسدم نیست!

 

مرگ

 

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم

واسه تو یه عمر اسیر؛تو کنج این خونه بودیم

ما که رفتیم تو بمون با هر کی که دوسش داری

با اونی که پنهونی سر روی شونش می ذاری

ما که رفتیم ولی این رسم وفاداری نبود

قصه ی چشمای تو واسه ما تکراری نبود

ما که رفتیم ولی خوب موندی سر قول و قرار

خوب رها کردی دسامو توی اول بهار

ما که رفتیم حالا تو موندی و عشق جدید

می دونم چند روز دیگه می شنوم جدا شدید

ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود

دل ما لایق این که بندازیش زمین نبود

ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی

لا اقل می اومدی پیشم؛ واسه خدافظی

حالا من به جای تو اومدم برای خداحافظی

اخرین کلامم رو بهت میگم

خداحافظ به شرطي كه نبندی دل به رويا ها

بدونی بی تو و با من همينه رسم اين دنيا

خداحافظ

+نوشته شده درسه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 15:34 توسط بهار |

هر چی عشقه

دو تا چشمات و كشیدم ، هیچكی باورش نمی شد


هی مدادم سایه می زد ، امّا آخرش نمی شد !


دو تا چشمات و كشیدم مثه پولكای ماهی


مثه آتیش تو زمستون ، یا جرقّه تو سیاهی !


بعضی ها بهم می گفتن : « تو چشاش یه رازی داره »


رازش این بود كه یه روزی منو تنها جا می ذاره


بعضی ها ازم می پرسن : كیه كه شدی دیوونش ؟ چرا مثل یه فرشته ، دو تا بالِ روی شونش ؟!


گفتم اسم این فرشته نقطه چینِ محرمانس ! اون دوتا بال سفیدم واسه پر زدن بهانس !!!

 

+نوشته شده درسه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 15:3 توسط بهار |

در ماتم یار

 

چقدر خوبه که وقتی پات رو توو زندگیه کسی میزاری و از زندگیش عبور می کنی...

وقتی مهلتت تموم شد و فقط رد پات موند...

انقدر اون رد پا خواستنی باشه که به کسی اجازه نده پاهاش رو روی رد پات بزاره...

بتونه با نوک انگشتاش دور تا دور جای پات رو لمس کنه و لبخند بزنه..

بتونه مثل بچه ها ، انگشتاش رو بزاره رو جای انگشتای پات و چشم هاشو ببنده و

حس کنه هنوز هم داری راه رفتن یادش میدی!!!

 

+نوشته شده درشنبه دوم شهریور 1387ساعت 20:35 توسط بهار |

 

به احترام زخمهایت سکوت کن!

سکوت زیباترین اعتراضیست که معجزه می کند!!

 

تنهایی

نمیدونم چی بگم!

نمیدونم باید بگم دلم گرفته یا هنوز هم از ته دل شادم!

دنیا چه بازیها که نداره ...

خیانت ها زیاد شده..

نامردیها..

همه خــــــوب یاد گرفتن که چه جوری دل بشکنن و هیچ ترسی هم نداشته باشن!

گله ای ندارم!!

چون ...

تا خدارو دارم غم نـــــــــــــــــــدارم!

فقط باید به نور برسم!!

فرض کنید دارین روی یه زمین صاف راه میرین که اطرافش خیلی سرسبزه...

هوا عالیه و یه نسیم خنکِ بهاری مدام صورتتونو نوازش میده...

و شما هم از این همه نعمت دارین لذت میبرین..

اما یه دفعه هوا طوفانی میشه ...

زمینی که صاف بود حالا تبدیل شده به زمینی که کلی خار داره...!

همه جا تاریکه!!

جز سیاهی چیزی نمیبینی!

میترسی..!!هل میکنی..!!نمیدونی باید چی کار کنی..!!

چون اصلا فکرشو هم نمیکردی که همچین اتفاقی بیافته!!

اما اگه به خدا ایمان داشته باشی به راهت ادامه میدی!

میری تا بلاخره یه روز برسی به نور...!

حالا منم یه همچین حالتی دارم..!

اما میرم.. تا آخرش...

 تا جایی که به نـــور برسم..!

به محبت!

به عشــق!!

به. خـــــدا..!!!

چون هنوز نا امید نشدم..

وقتی خیانت میبینم.. وقتی بازم دلم میشکنه...

انرژیم ۲ برابر میشه ...

سعی میکنم بیشتر تلاش کنم تا زودتر برسم به نور!

تا زودتر از این راه پر خطر بگذرم!

تا برسم به آرامش!!

و میدونم که یه روز بالاخره میرســـــــــــم!!!

+نوشته شده دردوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 16:44 توسط بهار |

به یاد او

 

بیقرار توام و در دل تنگم گله هاست!

 

        آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست !

 

                 همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب ...

 

                          در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست !

+نوشته شده درشنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 15:2 توسط بهار |

                       

کوچ محبت

 

آن زمان که پرستوهای محبت ، از سرزمین دل انسانها پر کشیدند

 

    و به راه های دور کوچ کردند ، دیگر گل های مهربانی در دل کسی جوانه نمیزند

 

                    و هیچ نغمه ی بهاری به گوش نمی رسد !هر چه جا پای عشق است ،

 

                                                     با برف های بی اعتنایی پوشیده شده است !!

 

+نوشته شده درپنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 21:19 توسط بهار |

     

كاش دو تا پرنده بوديم توي دست آسمون

تا براي هم مي ساختيم از پرامون آشيون

من براي تو مي ساختم سقفي از بال وپر

تو مي ذاشتي عاشقونه پرتـــــو زير سرم

واي اگه پرنده بودي تو رو با خودم مي بردم

وقتي با تو مي پريدم آسمون كم مي آوردم

نمي ذاشتم شوق پرواز تو دلامون بره از ياد

تو رو با خودم مي بردم جايي كه نباشه صياد

تو فقــط بــايد بمـوني اي تمام بــاور مـن

تا كه پرپر نــشه بي تو همه ي بال و پر من

واي نگواين فقط يه خوابه! نگوما پرنده نيستيم

وقتي همديگه رو داريم نگو ما برنده نيستيم

ما مي تونيم از محبت با هم آسمون بسازيم

حتي با دستهاي خالي با هم آشيون بسازيم

+نوشته شده درسه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:5 توسط بهار |

 

فقط براي تو

 

سلام بهونه قشنگ من براي زندگي 

  آره باز منم همون ديوونه ي هميشگي

فداي مهربونيات چه مكني با سرنوشت


دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت

 

حال من رو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه


جاي نگاهت بد جوري تو صحن چشمام خاليه


ابرا همه پيش منن اينجا هوا پر از غمه


از غصه هام هر چي بگم جون خودت بازم كمه


ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون


فرياد زدم يا تو بيا يا من و پيشت برسون


فداي تو! نمي دوني بي تو چه دردي كشيدم


حقيقت رو واست بگم به آخر خط رسيدم


رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي


قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي


نمي دوني چه قدر دلم تنگه براي ديدنت


براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت


به خاطرت مونده يكي هميشه چشم به راهته


يه قلب تنها و كبود هلاك يه نگاهته

            فقط براي تو كه بهتريني

+نوشته شده درسه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 18:30 توسط بهار |

بذار باور کنم

 نمیخوام با کسی غیر تو باشم

  میخوام از خوابی که لحظه اش یه ساله

  برای دیدن روی تو پاشم

  اگه تو باشی و دنیا نباشه

  میشه با تو همه دنیا رو حس کرد

  همه دنیا بیاد و تو نباشی

  دلم دق میکنه با این همه درد

  بزار باور کنم اینو که با عشق

  حقیقت میشه تو افسانه باشه

  میشه افسانه ها رو زندگی کرد

   اگه حق با من دیوونه باشه

   تموم زندگی مو زیرورو کن

  که بی تو دلخوشی ها هم گناهه

  خودت باش و منو دیوونگی هام

   فقط با تو دل من رو به راهه

       بزار باور کنم اینو که با عشق

              حقیقت میشه تو افسانه باشه

                   میشه افسانه ها رو زندگی کرد

                           اگه حق با من دیوونه باشه

بهار همیشه دوستت داره !

+نوشته شده درچهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 19:53 توسط بهار |

 

به یاد آرزوهایی که میمیرند سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد!

 

گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کس می شنوی، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
_ عجیب! عاقبت مرد؟
_ افسوس
کاشکی می دیدم
من به خود می گویم:
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد!

+نوشته شده دریکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 21:1 توسط بهار |

« آن زمان مردم دنیا دلشان درد نداشت                هیچ کس دغدغه آنچه که میکرد نداشت»

« چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید             خودمانیم!زمین این همه نامرد نداشت!»

روزهای زیادی میگذره از رفتنش...

از داغی که رو دلم گذاشت ....

اما هنوز هم یادگاری و که واسم از خودش به جا گذاشت و دارم !

یادگاریش هنوز هم رو قلبم خودنمایی میکنه!

هنوز هم یاد اون روزها واسم تداعی میشه.

رفتنش مثل یه زخمه عمیق بود روی قلب من ِ

که هر چند وقت یه بار دردش شدت میگیره و به زمین میندازتم!

اما جز صبر و سازش با این سرنوشت ُ کار دیگه ای ازم بر نمیاد!

مثله این شعر که میگه:

دله من میدونم داری دیونه میشی اما باز بی خیالش.....              بی خیالش.........

دلم میخواد همه خاطره هارو فراموش کنم !

دلم میخواد یه فرصت دوباره به خودم بدم !

یه فرصت برای یه زندگی نو!

برای یه بهاری دویاره!

کاش بتونم...!

کاش بتونم دوباره گرمای عشق و حس کنم ...

کاش بتونم یه فرصت برای آب شدن یخ دلم بدم!

کاش هیچ وقت دل کسی و نشکنم..!!

                      ***

آنگاه که غرور کسی را له میکنی..

انگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی..

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی..

آنگاه که بنده ای را نادیده میگیری..

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی..

آنگاه که خدا را میبینی و بنده ی خدا را نادیده میگیری..

میخواهم بدانم دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی تا...

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟!

بسوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند ؟؟!

 

+نوشته شده درسه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:30 توسط بهار |

Image and video hosting by TinyPic

                                                میروم خسته و افسرده و زار

                                             سوی منزلگه ویرانه خویش

                                            به خدامی برم از شهر شما

                                         دل شوریده و دیوانه خویش

 

                                         می برم  تا که در آن نقطه دور

                                          شستشویش دهم از رنگ گناه

                                          شستشویش دهم از لکه عشق

                                           زین همه خواهش بی جا و تباه

 

                                            می برم تا ز تو دورش سازم

                                              ز تو ای جلوه امید محال

                                                می برم زنده بگورش سازم

                                                تا از این پس نکند یاد وصال

+نوشته شده دردوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 20:19 توسط بهار |

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست