عاشق و معشوق |
دوباره یاد رفتنت حقیقتی شبیه درد..... |
عزيز مهربانم امشب هم مثل هر شب خواب به چشمان گریانم نیامد همه اش بیاد تو بوده ام یک عالم حرف داره دلم از اشتیاق و عشقم گرفته تا جدایمان دلم برایت تنگ شده از دوری روی ماهت می سوزم و می سازم عشقم من حسرت آن روز را می خورم
که چرا به تو عزیز مهربان نگفتم چقدر دوست دارم نگفتم که تو تمام زندگی من شده ای تو برام حکم هوا را داری که بی تو میمیرم جرات آن را پیدا می کردم و می پرسیدم چرا ؟؟؟ چرا یک لحظه همه چیز تمام شد چه چیز بر سر عشقمان آمد که همه چیر به این آسانی خراب شد
کاش می دیدی حال و روزم را که مثل مرده ای بر روی زمین شده بوده ام
+نوشته شده درسه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 13:45 توسط بهار | |
سکوتم را شکستند.دائم دل صبورم را شکستند.به جرم پا به پای عشق رفتن پر و بال عبورم را شکستند.مرا از خلوتم بیرون کشیدند.چه بی پروا حضورم را شکستند.تمنا در نگاهم موج میزد ولی رویای دورم را شکستند! پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 پيوندها طراح قالب |