تبليغاتX
:: عاشق و معشوق ::

عاشق و معشوق

دوباره یاد رفتنت حقیقتی شبیه درد.....



 

عزيز مهربانم

 

امشب هم مثل هر شب خواب به چشمان گریانم نیامد

 

همه اش بیاد تو بوده ام

 

یک عالم حرف داره  دلم

 

از اشتیاق و عشقم گرفته

 

تا جدایمان

 

 آرزوم بود می توانستم بگویم

 

دلم برایت تنگ شده 

 

از دوری روی ماهت می سوزم و می سازم

 

 عشقم من

 

حسرت آن روز را می خورم 

 

که چرا به تو عزیز مهربان

 

نگفتم چقدر دوست دارم

 

 نگفتم که تو تمام زندگی من شده ای

 

تو برام حکم هوا را داری

 

که بی تو میمیرم

 

 کاش قبل از جدایمان

 

جرات آن را پیدا می کردم

 

و می پرسیدم

 

چرا ؟؟؟

 

چرا یک لحظه همه چیز تمام شد

 

چه چیز بر سر عشقمان آمد

 

که همه چیر به این آسانی

 

خراب شد

 

 کاش می توانستی نگاه آخرم را بخوانی

 

کاش می دیدی حال و روزم را

 

که  مثل مرده ای بر روی زمین شده بوده ام

 

 

+نوشته شده درسه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 13:45 توسط بهار |