عاشق و معشوق |
دوباره یاد رفتنت حقیقتی شبیه درد..... |
خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا صدامو میشنوی چرا کمکم نمی کنی ی ی ی ی ی ی ی به خدا دیگه طاقت ندارم . خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا نمی خوام زنده بمونم . نمی خوااااااااااااااااااااااااام خسته شدم . دیگه بسه هر چی درد کشیدم هر چی غصه خوردم . به خدا دیگه این دل طاقت نداره مگه یه ادم چقدر تحمل داره . چقدر می تونه صبر کنه خدا التماست میکنم منو با خودت ببر . اینطوری نمی تونم زندگی کنم به خدا نمی تونم . نمی تونم . نمی تونم بسه خدا بسه بسه بسه . دیگه دلم طاقت نداره . بسه...
+نوشته شده دردوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 14:54 توسط بهار | |
سکوتم را شکستند.دائم دل صبورم را شکستند.به جرم پا به پای عشق رفتن پر و بال عبورم را شکستند.مرا از خلوتم بیرون کشیدند.چه بی پروا حضورم را شکستند.تمنا در نگاهم موج میزد ولی رویای دورم را شکستند! پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 پيوندها طراح قالب |