عاشق و معشوق |
دوباره یاد رفتنت حقیقتی شبیه درد..... |
ميدونم برات عجيبه اين همه اصرار و خواهش اين همه خواستن دستات بدون حتا نوازش ميدونم كه خم نداره واسه تو گريه ي دردم بگذري از من و ميري اما باز من برميگردم ميدونم برات عجيبه من با اون همه غرورم پيش همه ي بديهات چه جوري بازهم صبورم ميدونم واسه ات سواله كه چرا پيشت حقيرم دور ميشي منو نبيني باز سراغتو ميگيرم ميدوني چرا هميشه من بدهكار تو ميشم وقتي نيستي هم يه جوري با خيالت راضي ميشم ميدوني واسه چي از تو من ميبينم و ميخندم تا نبيني گريه هامو هردو چشمامو ميبندم چاره اي جزو اين ندارم آخه خون شدي تو رگهام ميميرم اگه نباشي بي تو من بدجوري تنهام ميدونم يه روز ميفهمي روزي كه دنيا را گشتي من چه جوري تو را خواستم تو چه جور ازم گذشتي
+نوشته شده درچهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:39 توسط بهار | |
سکوتم را شکستند.دائم دل صبورم را شکستند.به جرم پا به پای عشق رفتن پر و بال عبورم را شکستند.مرا از خلوتم بیرون کشیدند.چه بی پروا حضورم را شکستند.تمنا در نگاهم موج میزد ولی رویای دورم را شکستند! پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 پيوندها طراح قالب |