عاشق و معشوق |
دوباره یاد رفتنت حقیقتی شبیه درد..... |
منو تنها نذار
تقدیم به تو که قلب عاشقت هنوز در حال تپشه
دنیای عشـــــــــــــــــق
اكنون كه نمي توانم با عشق « زندگي » بسازم مي ايستم و زندگي مي كنم تا «عشق» بسازم آموخته ام در پيچ پيچ جاده زندگي توقف جايز نيست و ياد گرفته ام كه ميتوانم بمانم و بسازم كه اگر افتادم بلند شوم و محكم تر بايستم آري من هنوز هم همان «مسافر تنهاي شب» هستم چه باك كه ديوانه ترينم بخوانند وقتي در آزمون حقيقت بازنده نباشم نه من سنگدل تريند ختراين شهرم و نه مهربانترينش من خودم هستم حالا كه روزگار با من چنين بوده است من محتاط تر شده ام حالا كه امتحان من سخت شده است من سخت گير تر شده ام نمي دانم شايد اين گذر زمان است كه مرا ميسازد و من با آن زندگي ميسازم تا با زندگي ام « عشق » بسازم ... +نوشته شده درپنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 10:18 توسط بهار | |
سکوتم را شکستند.دائم دل صبورم را شکستند.به جرم پا به پای عشق رفتن پر و بال عبورم را شکستند.مرا از خلوتم بیرون کشیدند.چه بی پروا حضورم را شکستند.تمنا در نگاهم موج میزد ولی رویای دورم را شکستند! پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 پيوندها طراح قالب |