عاشق و معشوق |
دوباره یاد رفتنت حقیقتی شبیه درد..... |
كاش دو تا پرنده بوديم توي دست آسمون تا براي هم مي ساختيم از پرامون آشيون من براي تو مي ساختم سقفي از بال وپر تو مي ذاشتي عاشقونه پرتـــــو زير سرم واي اگه پرنده بودي تو رو با خودم مي بردم وقتي با تو مي پريدم آسمون كم مي آوردم نمي ذاشتم شوق پرواز تو دلامون بره از ياد تو رو با خودم مي بردم جايي كه نباشه صياد تو فقــط بــايد بمـوني اي تمام بــاور مـن تا كه پرپر نــشه بي تو همه ي بال و پر من واي نگواين فقط يه خوابه! نگوما پرنده نيستيم وقتي همديگه رو داريم نگو ما برنده نيستيم ما مي تونيم از محبت با هم آسمون بسازيم حتي با دستهاي خالي با هم آشيون بسازيم +نوشته شده درسه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:5 توسط بهار | |
سکوتم را شکستند.دائم دل صبورم را شکستند.به جرم پا به پای عشق رفتن پر و بال عبورم را شکستند.مرا از خلوتم بیرون کشیدند.چه بی پروا حضورم را شکستند.تمنا در نگاهم موج میزد ولی رویای دورم را شکستند! پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 فروردین 1387 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 پيوندها طراح قالب |